دلبسته ام مرا زسر خويش وا مکن

از من مرا جدا کن و از خود جدا مکن

هرگز مگويمت که بيا دست من بگير

گويم گرفته اي، ز عــنايت رهـا مکن











دوبــيتي هاي در دفتر نشسته 

دل تنگي است پشت در نشسته

دل من خرمني آتش گرفته است

که در حجمي زخاکستر نشسته














مرا چــشم تري چون رود دادنــد

دلي غمگيــــن و درد آلــود دادند

ره ورسم جهان اين بود از آغاز

به هر کس هر چه لايق بود دادند







اللهم عج الولیک الفرج