کسانی که مایل به دریافت و ارسال
 

اس ام اس های مهدویت در غروب های جمعه 

هستند میتوانند شماره ی خود را به صورت

خصوصی در قسمت نظرات قرار دهند تا


در غروب جمعه ها اس ام اس مهدویت


دریافت کنند

 همچنین دوستان سعی نماییند


ایمیل خود را نیز در  بخش نظرات قرار دهند


یا علی


 

به امید ظهور منتقم فاطمه الزهرا(س)

 

 

 

 

ناگهان آتش فشان آغاز شد ... منفجر شد زلزله انداز شد

شهر می لرزید از هر غرشش ... حیله ها می سوخت از هر سوزشش

آذرخش و رعد او سوزنده بود ... تندر فریاد او توفنده بود

شهر پر شد از طنین آن خروش ... ضجه ای پر بغض می آمد به گوش

این غریو کیست ؟ این فریاد کیست ؟ ... ناله می زد فاطمه : حق با علی است !


آه سوزانش مگو آتشفشان ... دود آهش رفته تا هفت آسمان

برق رعدش ظلمت شب را درید ... رنگ از روی سیه رویان پرید

ناله اش برنده تر از ذوالفقار ... گریه اش طوفان نوح روزگار

کیست این شورشگر بی واهمه ... همسر بی باک حیدر(ع) فاطمه (س)


بوذر و مقداد و سلمان آمدند ... باوفا یاران قرآن آمدند

خانه اش شد مأمن دلدادگان ... منزلش شد مجمع آزادگان

بیت او حصن و تحصن گاه شد ... شهر ، از این اعتراض آگاه شد


سامری در وحشت از این واکنش ... عِجل ، اندر لرزش از موج تنش

اهل نا اهل سقیفه هاج و واج ... تا چسان آرد بر این مشکل علاج

باز شورای شقاوت شور کرد ... تا چسان با فاطمه سازد نبرد

حکم بر یورش به بیت وحی داد ... داد از بیداد شورا ، داد ! داد !


سامری ، رجّاله ها را زد صدا ... تا هجوم آرند بر بیت خدا

مشعل آتش به دستش شعله ور ... با حرامی زادگان شد حمله ور

تند پیشاپیش آنان می دوید ... هر که می دیدش ، ز خوفش می رمید

نعره می زد از غضب کف بر دهان ... انکر الاصوات او صوت دران

کآمدم این کار را یکسر کنم ... خانه را با اهل آن آتش زنم !

گفتنش باشد در آنجا فاطمه ... : قال بَعضٌ إنّ فیها فاطمه !

آن غلیظِ فَظّ و بی ورحم و خشن ... با شقاوت پیشگی گفتا "و إن"

گفت : باشد ؛ من که آتش می زنم ... من نه مقهور وجود یک زنم


هیزمی از کینه آوردند زود ... آه ، این جور و جفا بس زود بود

جان هستی آن زمان اخگر گرفت ... شعله ها بر درب خانه در گرفت

کوچه پر از بوی تند دود شد ... باز ، آتش یاور نمرود شد

مشت می کوبید بر در از غضب ... ای بریده باد دست بولهب!
 
 
==============================
 
 
 
 دختر پیغمبر (ص) آمد پشت در ... با تنی رنجور از داغ پدر

ناله می زد سخت از سوز جگر ... که زجان ما چه می خواهی عمر ؟!

آن زمان شد نالۀ زهرا (س) بلند : ... هان ببین بابا که با ما چون کنند !


هان بگو با من دگر اینجا چه شد ... بین آن دیوار و در زهرا(س) چه شد

غنچه از گل شد جدا ، دیگر مگو ... با من از مسمار روی در مگو


سینه ام شد تنگ از این گفتگو ... هرچه بادا باد حقش را بگو

ای سقیفه ؛ خاک نکبت بر سرت ! ... لعنت حق بر تو و بر رهبرت!!


وای بر حال دل بی باک من ... آوخ از زخم دل صدچاک من

من چه گویم ؟ این دل دیوانه سوخت ... خانه و شمع و گل و پروانه سوخت

ناله ای می شد بلند از بین دود ... آه ای فضه مرا دریاب زود !

فضه آمد با شتاب و سر رسید ... وای او آخر مگر آنجا چه دید؟

ماه یثرب بر زمین افتاده بود ... از  صدف درّ ثمین افتاده بود

فاطمه(س) مجروح بود و بی سپر ... بر زمین افتاده اندر پشت در

اجر پیغمبر(ص) ادا گردیده بود ... محسن زهرا(س) فدا گردیده بود!


 
 
 
========================
 فاطمه(س) یعنی ولایت را سپر ... فاطمه(س) یعنی که لعنت بر عمر




شیر حق زنجیر صبرش را برید ... غرشی کرد و به سوی در پرید


پنجه برد و کند روبَه را زجا ... بر زمین کوبید آن نامرد را


همچنان کوهی به روی او نشست ... تا که کوبد مشت ، بالا برد دست


وای اگر اندر خروش آید علی(ع) ... بحر صبر او به جوش آمد ، ولی


یادش آمد از وصایای رسول(ص) ... که چه بایستی کند با این جهول



مصطفی (ص) فرموده بودش صبر کن ... جز همان که امر حق باشد مکن


بعد تو بر من جفاها می کنند ... بر تو چون هارون موسی می کنند


راه اسرائیلیان را می روند ... طابقٌ بالنّعل آنها می دوند


ای تو هارونم ، ضعیفت می کنند ... زخم این قلب لطیفت می کنند


صبر کن ، ای جان من بیتاب تو ... صبر کن شمسم من و مهتاب تو


صبر کن بر جهل جاهل مسلکان ... بر نفاق و جور این بد دلقکان




یاد می آورد در آن دم وصیّ(ع) ... از فرامین و احادیث نبی (ص)


بارها فرمودش آن نیکو خصال ... کعبه ای تو یاعلی(ع) اندر مثال


خلق باید سوی تو آید نه تو ... تو به سوی خلق ای کعبه مرو !


جمله باید تا طواف تو کنند ... جان خود روشن از این پرتو کنند


خلق می باید ز هر فجّ عمیق ... رو به کویت آید ای بیت عتیق


گر به سویت آمدند بپذیرشان ... رهنمایی کن بده ره را نشان


ورنه بر تو هیچ باکی نیست نیست ... کعبه ای تو بر سر جایت بایست


لایق تعلیم تو کمتر کسی است ... بوذر و مقداد و سلمانت بس است


کم بود آئینه ی جذاب نور ... و قلیلٌ من عبادی الشکور



سامری گوساله پرور می شود ... قوم هم اندر پی او می رود


گر که یاری داشتی درگیر شو  ... ریشه اش برکن ، بکن ساقش درو


ورنه بنشین و صبوری پیشه ساز ... شمع باش و هم بسوز و هم بساز

 

 

 

 



یوسف زهرا !


 

گذشت سن حضورت ز سن نوح


 

ولی...


 

شمار مردم کشتی نکرد تغییری!