اشعار مذهبی(65(فاطمیه)




آن قدر نالیده ام افتاده ام من از نفس

سوختم اتش گرفتم زود فریادم برس

در ضمیر من نمی گنجد به جز عشق نگار

جا ندارد غیر تو در قلب زارم هیچ کس

انقدر نالیده ام از هجر تو من روز و شب

عاقبت بیمار گردیدم فتادم از نفس

هیچ میدانی که هستم با چه هستم در وجود

من همان مرغ گرفتارم فتاده در قفس

باز کن در را که ایم من میان خانه ات

گو نگردد مانعم ای دوست مأمور و عسس

کاروان رفته است و من مانده عقب از کاروان

بی خبر من مانده ام ناید به جز بانگ جرس

تا که جان دارد (رضایی) از پی این قافله

می دود هر روز وشب دنبال آن اسب و فرس








آن كه بعد پدر در همه جا تنها بود

نور چشمان نبى، فاطمه زهرا بود!

گل مينوى بهشتى به جوانى پژمرد

 آن كه عطر نفسش، بوى خوش گلها بود

پاره جسم نبى را ز جفا آزردند

 مأمن فاطمه، بيت الحزَن صحرا بود!

همه گفتند: على بعد وى از پا افتاد

كوه صبرى كه چنان ثابت و پابرجا بود!

تا جگر گوشه محراب خدا را كشتند

 چشم حيدر ز غمش يكسره خون پالا بود

رفت زهرا و على زآتش داغش همه عمر

 سوخت چون شمع سراپاى، اگر بر پا بود!

بارد از ديده خود خون جگر «جيرودى»

 بس كه آن ماتم جانسوز، توان فرسا بود

 (كاظم جيرودى)









 

السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا فَاطِمَةُ بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ

وَ بَرَكَاتُهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكِ وَ عَلَى رُوحِكِ وَ بَدَنِكِ‏

السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا أُمَّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ

سَيِّدَيْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ

اللهم عجل في فرج مولانا صاحب العصر و الزمان....







کاش این فاطمیه وعده ی دیدار دهند


شیعیان را خبر از امدن یار دهند





کاربر گرامی جهت یافتن مطالب مورد نظر

 به  ارشیو موضوعی وبلاگ مراجعه نمایید





یوسف زهرا !

گذشت سن حضورت ز سن نوح

ولی...

شمار مردم کشتی نکرد تغییری!




اللهم عجل لولیک الفرج

اشعار مذهبی(55)(غروب جمعه)





جان را مپرس با غم هجران چه مي‌کند

با تيغ تيز پيکر عريان چه مي‌کند

مستانة غمت مِي جنت نمي‌خورد


 سرگشتة تو با سر و سامان چه مي‌کند

 

بوديم خاک و با نگهت کيميا شديم

بنگر به ذره، مهر درخشان چه مي‌کند
 

از ابر لطف توست که سرسبز مانده‌ايم

در اين کوير تَف‌زده، باران چه مي‌کند
 

ما را که ديد بر سر کويش به خنده گفت

بيمار ره نبرده به درمان چه مي‌کند
 

اي صد بهار از تو شکوفا بيا بيا

باد خزان ببين به گلستان چه مي‌کند
 

پرسيده‌اي که دوست ز دشمن چه مي‌کشد

هيچ آگهي فراق تو با جان چه مي‌کند
 

اي منتظر بيا و نظر کن که داغ هجر

با لاله‌هاي سوخته دامان چه مي‌کند
 

در حسرت تو دربدري شد نصيب خضر

ورنه به سير کوه و بيابان چه مي‌کند
 

دست نياز به‌سوي تو دارد وگرنه نوح


با زورق شکسته به طوفان چه مي‌کند








کاش این فاطمیه وعده ی دیدار دهند


شیعیان را خبر از امدن یار دهند





کاربر گرامی جهت یافتن مطالب مورد نظر

 به  ارشیو موضوعی وبلاگ مراجعه نمایید





یوسف زهرا !

گذشت سن حضورت ز سن نوح

ولی...

شمار مردم کشتی نکرد تغییری!




اللهم عجل لولیک الفرج