غروب جمعه132/فاطمیه






من بودم باب هل اتي را بستند


امكان رسيدن به خدا را بستند


اي كاش بميرم كه خجالت زده ام


من بودم و دست مرتضي را بستند


***

عمريست رهين منت زهرائيم


مشهور شده به عزت زهرائيم


مُرديم اگر به قبر ما بنويسيد


ماپير غلام حضرت زهرائيم


***

ما زنده به لطف و رحمت زهرائيم


مامور براي خدمت زهرائيم


روزي كه تمام خلق حيران هستند


ما منتظر شفاعت زهرائيم


***


يتيمان جز دو چشم تر ندارند


به غير از خاک غم بر سر ندارند


چو مادر مرده ها بايد فغان کرد


که طفلان علي مادر ندارند


غروب جمعه 131/فاطمیه





چو مي اُفتد به چشمم گاهواره


نفس مي گردد از غم پُر شماره


الهي كاش محسن در برم بود


نمي شد قلبم از كين پاره پاره


كمال مومني

---------------------------

تو هم با کوفه هم دستي مدينه


نمک خوردي ولي پستي مدينه


کسي بر بازوي زهرا نمي زد


اگر دستم نمي بستي مدينه


شيخ رضا جعفري

------------------------------

 

اينها كه بسوي خانه ام تاخته اند


اينها كه مرا به گريه انداخته اند


با چادر و چوبه هاي بيت الاحزان


از بغض تو مشعل همگي ساخته اند



---------------


نگاه سرد مردم بود و آتش


صدا بين صدا گم بود و آتش


بجاي تسليت با دسته ي گل


هجوم قوم هيضم بود و آتش


***


گرفتي از مدينه گفتنت را


دريغ از من نمودي ديدنت را


ولي با من بگو ساعت به ساعت


چرا كردي عوض پيراهنت را


***


كمي از غسل زير پيرهن ماند


كمي از خون خشك بر بدن ماند


كفن را در بغل بگرفت و بو كرد


همان طفلي كه آخر بي كفن ماند