یک لحظه با تو بودن، از عمر جاودان بِه

یک زخم از تو بر تن، از صد هزار جان بِه

خاک درِ تو بر رو از آبروست خوش تر

خار ره تو در باغ از سرو بوستان به

هر سو تو روی آری از کعبه می بری دل

هر جا تو پاگذاری از چشم آسمان به

اشکی که بر تو ریزد گردد شراب کوثر

قلبی که بر تو سوزد از گلشن جنان به

وقتی نخوانم از تو وقتی نگویم از تو

خاموشی ام ز گفتن، لالیم از زبان به

یک گوشه در حریمت از وسعت دو عالم

یک قطره از فراتت از بحر بی کران به

زخم تو مرهم دل، درد تو داروی جان

نام تو بر زبان ها از ذکر قدسیان به

دامان کربلایت از قلب عرش خوش تر

گودال قتلگاهت از ملک لامکان به

تا می سراید از تو تا می نویسد از تو

یک لحظه عمر "میثم" از عمر جاودان به












خدايا فاطمه رفته ز دستم
ز داغ ماتمش از پا نشستم
به دست بى رمق با اشك ديده
دو چشم نيمه بازش را ببستم
دا داند دلم چون گريه مى‏ كرد
به حالم دشت هامون گريه مى ‏كرد
نديدم دست بر پهلو نهان كرد
ولى ديدم كفن خون گريه مى‏ كرد
يا فاطمه روز حشر ستارى كن
دلسوختگان را زكرم يارى كن
ما با همه گفتيم كه با زهرائيم
ليكن تو بيا و آبرو دارى كن
خونمون اين طرفه كجا ميرى بيابيا
چيزى تا خونه نمونده جون بابا راه بيا
ديگه داريم مى‏رسيم اين همه رو خاكا نشين
بذا تا گوشواره تو بردارم از روى زمين
فلك ديدى چه خاكى بر سرم كرد
به طفلى رخت ماتم در برم كرد
الهى بشكند دست مغيره
ميان كوچه ‏ها بى مادرم كرد
خدايا مادرم كى خيزد از بستر دوباره
نمي ‏گويد چرا با من سخن جز با اشاره
نمى‏دانم چرا از من نهان سازد رخش را
دلم را كرده مادر با سكوتش پاره پاره
نگويم در ميان خون چرا افتاده مادر
خودم ديدم ميان شعله ‏ها افتاده مادر
خودم ديدم به يك سو گردن بابا رسن بود
به يكسويى به زير دست و پا افتاده مادر













کاش این فاطمیه وعده ی دیدار دهند


شیعیان را خبر از امدن یار دهند





کاربر گرامی جهت یافتن مطالب مورد نظر

 به  ارشیو موضوعی وبلاگ مراجعه نمایید





یوسف زهرا !

گذشت سن حضورت ز سن نوح

ولی...

شمار مردم کشتی نکرد تغییری!




اللهم عجل لولیک الفرج