سوز هجران تو داريم كجايى اى دوست! 

جمله بى صبر و قراريم كجايى اى دوست!

شمع ميقات بيفروز به تنگ آمده ايم 

 در شب تيره و تاريم كجايى اى دوست!

زمزم ديده ما چشمه خوناب شده 

 بى تو دل خسته و زاريم كجايى اى دوست!

شفق چهره تو آينه صلح و صفاست 

 واله خال عذاريم كجايى اى دوست!

سال ها منتظر روى دل آراى توايم 

 حسرت وصل تو داريم كجايى اى دوست!

بهر ديدار تو و رايت زهرايى تو 

 جملگى لحظه شماريم كجايى اى دوست!

گلشن شادى ما رو به خزان است خزان 

 طالب فيض بهاريم كجايى اى دوست!

آتش درد فراق تو جهانسوز شده 

 بانگ و فرياد برآريم: كجايى اى دوست!















سر راه تو نشستم به تمناي نگاهي
چه شود عاقبتم را ز خدا خير بخواهي
سالِفِ برِّکَ بي خوانده‌ام و درس گرفتم
که مرا داده‌اي از روز ازل فيض پناهي
با لباسي که براي غم جد تو بپوشم
با همين رنگ سياهش ز دلم رفته سياهي
آمدم تا که بگويم سر يارم به سلامت
تسليت بر تو بگويم همره ناله و آهي
گر نگاه تو نباشد به خدا هيچ نماند
نه اماني نه قوامي نه ثباتي و سپاهي
عزّت عشق عيان است در اين سال حسيني
چه شود امر فرج را ز خدا خود تو بخواهي














ویرانه نه ان است که جمشید بنا کرد

ویرانه نه ان است که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت











کاربر گرامی جهت یافتن مطالب مورد نظر

 به  ارشیو موضوعی وبلاگ مراجعه نمایید





یوسف زهرا !

گذشت سن حضورت ز سن نوح

ولی...

شمار مردم کشتی نکرد تغییری!




اللهم عجل لولیک الفرج