سائلي بي دست و پايم راه را گم كرده ام

عبد كوي هل اتايم راه را گم كرده ام

بس كه دوري جستم از اين بارگاه باصفا

آستان صاحب درگاه را گم كرده ام

اشنايم  نيستم  از  فرقه ي  بيگانگان 

.چند روزي دلبر دلخواه را گم كرده ام

دردهايم را نگفتم چند گاهي با طبيب

شد دلم بي يار وچاه را گم كرده ام

قدر عشقت را ندانستم شدم مشغول خويش

خيمه ي زيباي ثارالله را گم كرده ام

گوش جان نسپر ده ام بر يا لثارات الحسين

راه قرب كوي ان خونخواه را گم كرده ام

در شب تاريك هجران چشم دل را بسته ام

كور دل هستم كه نور ماه را گم كرده ام

كربلا كوته  ترين راه است تا درگاه دوست

 با كه گويم اين ره كوتاه را گم كرده ام 

ز كعبه عزم سفر كن، به اين ديار بيا! 

 چو عطر غنچه نهان تا كى؟ آشكار بيا!

حريم دامن نرجس شد از تو رشگ بهار 

گل يگانه گلزار روزگار، بيا!

تويى، تو نور محمّد، تو جلوه اى ز على 

 تو سيف منتقمى، عدل پايدار بيا!

زاشك و خون دل، اين خانه شستشو داديم 

 بيا به مشهد عشّاق بى قرار! بيا!

زمان، گذرگه پژواكِ نام نامى تست

 زمين ز رأى تو گيرد مگر قرار، بيا!

ميان شعله غم سوخت هجرنامه ما 

 بيا كه گويمت آن رنج بى شمار، بيا!

زلال چشمه تويى، روح سبزه، رمز بهار 

 بيا كه با تو شود فصل ها، بهار بيا!

براى آن كه نشانى تو اى مبشّر نور 

 درخت خشك عدالت به برگ و بار، بيا!

براى آمدنت، گرچه زود هم ديرست! 

 شتاب كن كه برآرى ز شب دمار، بيا!

بيا كه دشت شقايق به داغ، آذين گشت 

 تو اى تسلّى صحراى سوگوار، بيا!

حريق فاجعه، گل هاى عشق مى سوزد 

 فرونشان به قدوم خود اين شرار، بيا!

بتاب از پس دندانه هاى قصر سحر 

بزن حجاب به يك سو، سپيدهوار بيا!

نگاه منتظرانت فسرد و مى ترسم 

كه پژمُرَد همه گل هاى انتظار، بيا!

 (سپيده كاشانى)












ویرانه نه ان است که جمشید بنا کرد

ویرانه نه ان است که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت











کاربر گرامی جهت یافتن مطالب مورد نظر

 به  ارشیو موضوعی وبلاگ مراجعه نمایید





یوسف زهرا !

گذشت سن حضورت ز سن نوح

ولی...

شمار مردم کشتی نکرد تغییری!




اللهم عجل لولیک الفرج