یا رب الزینب به حق الزینب 


اشف صدر الزینب به ظهور حجه




هزار سال گذشت و غريب بود هنوز 

مسافري که به ظاهر حبيب بود هنوز 

کسي که بعد گذشت از هزار طوفان هم 

ميان سينه او يک لهيب بود هنوز 

مسافر اسب خودش را به شهر آورد و 

نگاه کرد .. جهان پر فريب بود هنوز 

و مستجاب نمي شد دعا .. دعاي فرج 

اگر چه حضرت باري مجيب بود هنوز 

ولي شفاي مريضان و زايمان زنان 

دليل اصلي امن يجيب بود هنوز 

به دستهاي تمام جهان نگاه انداخت 

قنوت ؟ نه .. همگي توي جيب بود هنوز 

گل محمدي از باغ منقرض شده بود 

و توي باغ کلاغ، عندليب بود هنوز 

و شاعران که به ظاهر پيمبر قومند 

زبورشان پُر ِ حوا و سيب بود هنوز 

ظهور قصه شده مثل کشتن عيسي 

مسيح شيعه به روي صليب بود هنوز 

براي يک عده، جمکران مزار شده ست 

و زنده خواندن مهدي عجيب بود هنوز 

مسافر اسب خودش را ز شهر برگرداند 

ميان شهر زورو بي رقيب بود هنوز 

و شهر پشت سرش گفت که : ظهور نکن ! 

کمي به فکر جهان باش! جمعه تعطيل است.. 

 

==================



عبور مي‌کند از متن سايه‌ها يک مرد

که از تبار بهار است، از قبيله درد

نسيم خاطره‌ها پيش پاي آمدنش

ز باغ عشق اميد ظهور را آورد

سکوت مي‌کند آري! همان که مانده غريب

کنار سايه‌اي از خود نشسته، خسته و سرد

بدون رويش چشمانت اي گل نرگس!

براي خويش نداريم جز بهاري زرد

تو مثل موجي و اين کلبه ساحلي تنهاست

بيا به خاطر دريا به کلبه‌ات برگرد