غروب جمعه(147)//(ماه رمضان)


 آقام گفتم اين جوري تو عالم خودم ...

گفتم چرا اشگم دگر بر تار زلفت گير نيست

گفتم چرا قلبم دگربرتار زلفت گير نيست

سربر زمين افکند و گفت:خود کرده رو تدبير نيست

گفتم بيا در بند کش اين بنده ي فرار را

گفتا اگر عاشق شوي کاريت با زنجير نيست

گفتم که ديگرگويي وافتاده ام ازچشم تو

با غم نگاهم کردوگفت:مهدي زنوکرسيرنيست




جمعه ها یعنی عبور انتظار

 

جمعه ها یعنی دلی مجنون یار

 

همچو سایه تو همیشه با منی

 

جمعه ها یعنی کمی نزدیکتر

 

ندبه ها یعنی دلم تنگه برات

 

گریه ها یعنی ندارم من قرار

 

جمعه با یاد تو گویم غزل

 

 

جمعه ها دیگر ندارم اختیار

 

 

روزها می آید من مانده ام

 

جمعه ها می رود و من ماندگار

 

من چو باشم ناتوان خسته ترین

 

 

جمعه ها گویم بیا دستم بگیر

 

 

جمعه ها یعنی دلم در انتظار

 

جمعه ها یعنی شرح حال بیقرار







غزل‌تر ازغزل انتظار من، برگرد

  ابر ستاره شبهاي تار من، برگرد

كرشمه‌اي كن و چشمي خمار و در عوضش

تمامي هستي و دار و ندار من، برگرد

ميان گردو غبار گمان، ترك برداشت

فسيل باور ايل و تبار من، برگرد

... كجاست شطح دو تار نگاه مشرقي‌ات؟

كه پينه بسته گلوي سه تار من،‌برگرد

بيا به ياري اين پاي ناتوان، افسوس

پر از گناه شده كوله بار من، برگرد

بكوب بر دف و با رقص تيغ عريانت

بچرخ دور جنون مدار من، برگرد

شهيد كن عطشم را، شتاب كن موعود

به سر رسيده دگر انتظار من، برگرد

سعيد يغمايي


غروب جمعه(145)

یا صاحب الزمان




چولاله ها که به فصل بهار میمیرند


تمام دلشدگان داغدار میمیرند


به انتظار شما شب چراغ جانم مرد


بیا که بی دلان همه چشم انتظار میمیرند




=============================


غروب جمعه رسيده‌ست و باز تنهايي

غروبِ اين همه غربت، چرا نمي‌آيي؟ 

زمين به دور سرم چرخ مي‌زند، پس کي

تمام مي‌شود اين روزهاي يلدايي؟ 

کجاست جاذبه‌ات آفتاب من؟ خسته‌ست

شهاب کوچکت از اين مدار پيمايي

کبوترانه دلم را کجا روانه کنم؟ 

کجاست گنبد آن چشم‌هاي مينايي؟ 

تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم 

غروب جمعه رسيده‌ست و باز تنهايي...


اشعار مذهبی/غروب جمعه 137



تو که درد آشناي اهل دردي


تو که دست کسي را رد نکردي


بگو حالا که دلهامان شکسته ست


دلت مي آيد آيا بر نگردي؟












به مهر اين و آن عادت ندارم

به حرف ديگران عادت ندارم

به سايه سارامني در شب زخم

به غير جمکران عادت ندارم













تمام عمر بي لبخند؟... سخت است

به لبخند خودت سوگند ،سخت است

براي ديدنت تا جمعه ي بعد

تحمل مي کنم هرچند ،سخت است





اشعار مذهبی/غروب جمعه 137





روزهاي آفتابي مي‌رسد
آسمان صاف و آبي مي‌رسد
مي‌رسد شبهاي روشن‌تر ز روز
لحظه‌هاي ماهتابي مي‌رسد
*
يک سبد لبخند، يک گلدان سلام
يک پياله عشق، مستي مدام
يک وجب افتادگي، يک ذره مهر
يک بغل احساس پاک و بر دوام
*
يک جهان خورشيد، يک عالم خروش
کهکشان‌ها جملگي در جنب و جوش
آسمان لبريز نور و روشني
گوش عالم پر ز غوغاي سروش
*
موج در موج محبت، آيه‌ها
باز در اوج محبت، آيه‌ها
آري، آري مي‌رسد آخر ز راه
فوج در فوج محبت، آيه‌ها
*
آبي يکپارچه، آب زلال
خاطر آسوده و دور از ملال
شرشر باران و رگبار اميد
بوي ريحان، برکت، نان حلال
*
آري، آري غرق باران مي‌شويم
پاي تا سر نور باران مي‌شويم

خاطرات برگ ريزان مي‌رود

ميهماندار بهاران مي‌شويم