ساکن میکده بودم چه کنم رفت ز دست 
توبه ام باز شبیه لب پیمانه شکست 
عشق تو حفظ شده در دل ما نسل به نسل 
به امانت برساندن به ما دست به دست 
دست خالی به خدا تا صف محشر نشود 
هر که یک دفعه سر راه دو دلدار نشست
من به خود عاشق رویت نشدم دل بکنم 
دست حق بر سر زلف تو دل ما را بست 
شادم از گریه که مانند تو می گردم من 
بهترین نعمت در دو جهان این اشک است 
کی فراهم بشود بهر فرج هر چه که نیست 
به فدای قدم یار شود هر چه که هست 

                جواد حیدری








ویرانه نه ان است که جمشید بنا کرد

ویرانه نه ان است که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت








کاربر گرامی جهت یافتن مطالب مورد نظر

 به  ارشیو موضوعی وبلاگ مراجعه نمایید





یوسف زهرا !

گذشت سن حضورت ز سن نوح

ولی...

شمار مردم کشتی نکرد تغییری!




اللهم عجل لولیک الفرج