دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد.
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ
بتواند يک آدم را ببلعد، زيرا با وجود این که پستاندار
عظيمالجثهاى است، امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسيد: پس چه طور حضرت يونس به
وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ
نمىتواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مىپرسم.
معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد
خدا خر را آفرید و به او گفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می
شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و
همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف
خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.
خر به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای
خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن
فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.
خدا سگ را آفرید و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و
وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو
می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.
سگ به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری
کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد.
خدا میمون را آفرید و به او گفت:
تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه
خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب
انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.
میمون به خداوند پاسخ داد:
بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:
تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام
زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و
سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت:
سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست
سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که
خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن
ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل
انسان زندگی می کند!
و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار
می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل
سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی
می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛
از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و
سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست!
اگر بخواهیم خانم ها را با جغرافیای جهان مقایسه کنیم
چیزی می شود شبیه ادامه مطلب؛
نکته: خانم های ایرانی از ۳۰ سال پیرتر نمی شوند.
1
يک تکه نان بربري براي 10 نفر : مستند
2- ديشب بي بي تو ديدم شاه مقصود : خانوادگي
3 – دخترک ناس فروش : اجتماعي
4 – چند ميگري کنده کاري کني : سياسي
5 – ناس ، عشق ، موتور گازي : کمدي
6 – کابل بدون توقف : عشقي
7 – تا حالا موز خوردي : غمگيني
نظز یادت نره
این وب سایت جهت ترویج مذهب حق تشیع و شناساندن اهل بیت واقعی به حقیقت جویان و مذهبی شعر های مذهبی وجود امده است