هر چند خمیده اما بر پاست


رنگ از رخ او پریده اما بر پاست


این سرو که در میان خود میبینید


هفتادو دو داغ دیده اما بر پاست



بر حنجر خون نوای عشقی زینب


دلداده و جان فدای عشقی زینب


در بهت سکوت کوفه در ظلمت شام


پیغامبر خدای عشقی زینب



غم زهرا مرا سوز درون داد


دم حیدز به من شور جنون داد


حسین امد به زخم دل نمک ریخت


مرا با شور عاشورا در امیخت


مرا با سودای زینب در به در کرد


نصیبم جرعه ای خون جگر کرد




شیعه یعنی دست بیعت با غدیر 


بارش ابر کرامت بر کویر


زینب ایا سر به محمل میزند


کاروان را زخمه بر دل میزند