دل و دین و عقل و هوشم ، همه را به آب دادی
ز کدام باده ساقی ، به من خراب دادی
حسن و عشقِ پاک را شرم و حیا در کار نیست
پیشِ مردم شمع در بر می کشد پروانه را
ز ابر دست ساقی جسم خشکم لاله زاری شد
که در دل هر چه دارد خاک، از باران شود پیدا
هوس هر چند گستاخ است، عذرش صورتی دارد
به یوسف میتوان بخشید تقصیر زلیخا را
اگر غفلت نهان در سنگ خارا میکند ما را
جوانمردست درد عشق، پیدا میکند ما را
چو تخم سوخته کز ابر تازه شد داغش
ز باده شد غم و اندوه بیشتر ما را
بعد عمری که نشستیم در ره دیدار دوست
لحظه دیدار ها چشمان ما در خواب شد
غفلت ما از شب است اینگونه ما غافل شدیم
علت غافل شدن را با سکوت عامل شدیم
فردا که ازین دیر فنا درگذریم
با هفت هزار سالگان سر بسریم
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
طعنۀ خلق و جفایِ فلک و جورِ رقیب
جمله هیچ اند اگر یار موافق باشد...
شادم که وعده داد به فردای محشرم
کان روز هیچ وعده به فردا نمیرسد
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
کجاست می که مرا عالم دگرببرد
بپا اگر نروم او مرا بسر ببرد
مفلسانيم و هوای می و مطرب داريم
آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند
خوشترین درسی که روزِ اوّلم آموخت عشق
در دبستانِ محبت ،ترکِ جان و مال بود
بر سرِ کویِ تو غوغایِ قیامت می شد
گر شکستِ دلِ عشاق صدائی می داشت
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 13:34 توسط منتظران منتقم الزهرا(س)
|
این وب سایت جهت ترویج مذهب حق تشیع و شناساندن اهل بیت واقعی به حقیقت جویان و مذهبی شعر های مذهبی وجود امده است