کاش مهدي  به جهان چهره هويدا مي کرد 


گره از مشکل پيچيده ي ما وا مي کرد 


کاش مي آمد و با آمدنش از ره مهر 


قبر مخفي شده ي فاطمه  پيدا مي کرد 







افكن نظري براين سگ خويش 


سنگم مزن ومرانم از پيش





عاقبت يک روز مغرب، محو مشرق مي شود


عاقبت غربي ترين دل نيز عاشق مي شود


شرط مي بندم زماني که نه زود است و نه دير


مهرباني حاکم کل مناطق مي شود

 








يعقوب ترين چشم جهان قسمت ما باد


چون يوسف گمگشته ي ما يوسف زهراست









تو اي صفاي ضميرم چرا نمي آيي


چرا بهانه نگيرم چرا نمي آيي


اگر حجاب ظهورت حضور پست منست


خداکند که بميرم چرا نمي آيي











بر چهره پر ز نور مهدي صلوات


بر جان و دل صبور مهدي صلوات


تا امر فرج شود مهيا بفرست


بهر فرج و ظهور مهدي صلوات









 
شايد آن روز که سهراب نوشت...


تا شقايق هست زندگي بايد کرد...


خبري از دله پر درده گل ياس نداشت...


بايد اين طور نوشت...


هر گلي هستي.. چه شقايق.. چه گل پيچک و ياس...


زندگي اجباريست...