اشعار مذهبی(49)(غروب جمعه)
شعله ي آتش هجران تو جان مي سوزد
و ز فراق تو دل پير و جوان مي سوزد
اين چه درد است كزو خون جگر مي ريزد
وين چه سوز است كزو جان جهان مي سوزد
اي که گهواره ي تو ساحل امواج دلم
ديدن روي نکويت شده معراج دلم
کرده خال رخ زيباي تو تاراج دلم
به خدا عشق و ولاي تو شده تاج دلم
چه شود بيايد آن روز که به تو رسيده باشم
به هواي ديدن تو ز هوا رهيده باشم
همه عمر من به ياد تو گذشته نازنينا
نکند که من بميرم و تو را نديده باشم.
اگر مهدي زهرا باز گردد.
جهان آيينه اعجاز گردد
سرم را پيش پايش مي گذارم
كه با خاك رهش دمساز گردد
كوچه هاي شهر ما ويران نمي ماند عزيز
کار و بار عشق بي سامان نمي ماند عزيز
يک نفر فردا زمين را نور باران مي کند
«مهدي» ما تا ابد پنهان نمي ماند عزيز
جلوه گل عندليبان را غزلخوان مي کند
نام مهدي صد هزاران درد درمان ميکند
مدعي گويد که با يک گل نمي گردد بهار
من گلي دارم که عالم را گلستان ميکند
اللهم عجل لولیک الفرج
بايد از خويش بپرسيم چرا حجت حق
خيمه را امن تر از خانه ما مي داند؟!
یوسف زهرا !
گذشت سن حضورت ز سن نوح
ولی...
شمار مردم کشتی نکرد تغییری!
این وب سایت جهت ترویج مذهب حق تشیع و شناساندن اهل بیت واقعی به حقیقت جویان و مذهبی شعر های مذهبی وجود امده است