شعله ي آتش هجران تو جان مي سوزد

و ز فراق تو دل پير و جوان مي سوزد

اين چه درد است كزو خون جگر مي ريزد

وين چه سوز است كزو جان جهان مي سوزد






اي که گهواره ي تو ساحل امواج دلم

ديدن روي نکويت شده معراج دلم

کرده خال رخ زيباي تو تاراج دلم

به خدا عشق و ولاي تو شده تاج دلم

 




چه شود بيايد آن روز که به تو رسيده باشم

به هواي ديدن تو ز هوا رهيده باشم

همه عمر من به ياد تو گذشته نازنينا

نکند که من بميرم و تو را نديده باشم.







اگر مهدي زهرا باز گردد.

جهان آيينه اعجاز گردد

سرم را پيش پايش مي گذارم

كه با خاك رهش دمساز گردد








كوچه هاي شهر ما ويران نمي ماند عزيز

کار و بار عشق بي سامان نمي ماند عزيز

يک نفر فردا زمين را نور باران مي کند

«مهدي» ما تا ابد پنهان نمي ماند عزيز






جلوه گل عندليبان را غزلخوان مي کند

نام مهدي صد هزاران درد درمان ميکند

مدعي گويد که با يک گل نمي گردد بهار

من گلي دارم که عالم را گلستان ميکند










بايد از خويش بپرسيم چرا حجت حق


خيمه را امن تر از خانه ما مي داند؟!






کاربر گرامی جهت یافتن مطالب مورد نظر

 به  ارشیو موضوعی وبلاگ مراجعه نمایید





یوسف زهرا !

گذشت سن حضورت ز سن نوح

ولی...

شمار مردم کشتی نکرد تغییری!




اللهم عجل لولیک الفرج