اشعار مذهبی/غروب جمعه(91)/فاطمیه
گرفته راه گلویم به عقدههای فرج
به سر هوای تو دارم، به دل نوای فرج
ببین که زخمیِ زخمی ز تیرِ هجرانم
به نیمه جانیِ من ده کمی دوای فرج
به کودکی دلِ من را هواییات کردی
دلیل پیری من شد فقط هوای فرج
برای این که ندیده نبینمت بروم
هزار مرتبه خواندم تو را دعای فرج
ولی گمان نکنم قابلِ رخت باشد
غلامِ رو سیه و روی تو صفای فرج؟
بیا و در شبِ قدرم، بخوان مناجاتی
ای ابتدای جدایی، ای انتهای فرج
فقط بیا و بگو تا که فرصتی باقیست
ندیدی از من رسوا دمی وفای فرج
نیمه شب تابوت را برداشتند/
بار غم بر شانهها بگذاشتند
هفت تن، دنبال یک پیکر، روان
وز پی آن هفت تن، هفت آسمان
این طرف، خیل رُسُل دنبال او
آن طرف احمد به استقبال او
ظاهراً تشییع یک پیکر ولی
باطناً تشییع زهرا و علی
امشب ای مَه، مهر ورزو، خوش بتاب
تا ببیند پیش پایش آفتاب
دو عزیز فاطمه همراهشان
مشعل سوزانشان از آهشان
ابرها گریند بر حال علی
میرود در خاک آمال علی
چشم، نور از دست داده، پا، رمق
اشک، بر مهتاب رویش، چون شفق
دل، همه فریاد و لب، خاموش داشت
مُردهای تابوت، روی دوش داشت>
کاش در یکی از جمعه های فاطمیه اید ندای انالمهدی ز کعبه اللهم عجل لولیک الفرج
یوسف زهرا !
گذشت سن حضورت ز سن نوح
ولی...
شمار مردم کشتی نکرد تغییری!
این وب سایت جهت ترویج مذهب حق تشیع و شناساندن اهل بیت واقعی به حقیقت جویان و مذهبی شعر های مذهبی وجود امده است