چه كنم تا كه شبي لايق ديدار شوم

بهر ديدار گل فاطمه بيدار شوم

همچو آن پير خراباتي و عاشق پيشه

چشم بيمار تو را بينم و بيمار شوم

همه ي ترس من اين است كه اي محرم راز

بروم باز از اينجا و گنه كار شوم

كاش مي شد به سويم نظري مي كردي

تا كه از خواب گنه يكسره بيدار شوم

عاشقان بي سر و سامان و گرفتار تواند

كاش از عشق تو من نيز گرفتار شوم

در بيابان گناه و هوس و بي كسي ام

كمكم كن كه دگر راهي گلزار شوم






تا به كى در پرده مانى ماه من! روشنگرى كن

تا كنى هر دلبرى را عاشق خود، دلبرى كن

جلوه اى كن! زهره را چون ذرّه محو خويش گردان

رخ نما و مشترى را بر رخ خود مشترى كن

تا به كى از دورى ماه رخت كوكب شمارم؟ 

 چرخ دين را مهر شو، در آسمان روشنگرى كن

شاهباز دين ز هر سو مى خورد تيرى، خدا را 

طاير بشكسته بال دين حق را شهپرى كن

قاف تا قاف جهان پر شد ز ظلم اى حجّت حق 

 تكيه زن بر مسند عدل الهى، داورى كن

موج بحر كفر، پهلو مى زند بر ساحل دين 

 نوح شو، توفان به پا كن! فُلْك دين را لنگرى كن

تا نداده حق پرستى جاى خود بر بت پرستى 

 بت شكن شو چون خليل و دفع خوى آزرى كن

تا به كى چرخ ستمگر بر مدار ظلم گردد؟ 

 تا كند اندر مدار عدل گردش، محورى كن!

كفر را از ريشه بركن، ظلم را از بن برافگن  

برق شو! از دشمنان خرمن بسوزان، تُنْدَرى كن

تا به كى اى گوهر دين! از صدف بيرون نيايى؟ 

 ناخدا شو! كشتى دين خدا را رهبرى كن

تيغ بركش از نيام و قصد جان دشمنان كن 

 پاى برزن بر ركاب و حمله هاى حيدرى كن

اى همه جان ها به لب از هجر رويت، چهره بگشا! 

وى همه آثار هستى از تو مشتق، مصدرى كن

 (محمّد على مجاهد «پروانه»)







جان مي دهم براي تو يا ايها العزيز

سر مي نهم به پاي تو يا ايها العزيز

يك عمر ميله هاي قفس را شمر ده ام

-با شوق دستهاي تو يا ايها العزيز

من سوگوار بر سر هر دار مي روم

شايد شوم فداي تو يا ايها العزيز

اين روز ها ز امدنت مژده مي رسد

بر دل رسد صداي تو يا ايها العزيز

اي كاش بشنوم به قنوت شما شدم

من شامل دعاي تو يا ايها العزيز

قلبم گرفته است به داد دلم برس

تا حس كنم صفاي تو يا ايها العزيز

محتاج تر ز دست و دل من نديده اي

هستم سگ گداي تو يا ايها العزيز

در ابتدا در دل من يك ظهور كن -

- جان مي دهم براي تو يا ايها العزيز


جمعه   ها   ما  زائر  گل    میشویم 

  شاخساران     توسل    میشویم

خشم   ما در جمعه    طغیان   میکند   

  اشک را در  چشم پنهان   میکند

می شکوفد تا حریم کبریا  ناله  هامان 

  تا    کی     گل    نرگس     بیا

ای گل    نرگس   صفای دل    توئی    

   چلچراغ  سبز    این محفل توئی

ای گل نرگس   رهایی دست   توست   

   یک گلستان  شقایق هست توست

ای گل نرگس  ای   صاحب   الزمان  

  از فراقت  از   فراقت    الامان











ویرانه نه ان است که جمشید بنا کرد

ویرانه نه ان است که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت











کاربر گرامی جهت یافتن مطالب مورد نظر

 به  ارشیو موضوعی وبلاگ مراجعه نمایید





یوسف زهرا !

گذشت سن حضورت ز سن نوح

ولی...

شمار مردم کشتی نکرد تغییری!




اللهم عجل لولیک الفرج