مخوان جانا دگر ام البنينم
كه من با محنت دنيا قرينم
مرا ام البنين گفتند، چون من
پسرها داشتم ز آن شاه دينم
جوانان هر يكى چون ماه تابان
بدندى از يسار و از يمينم
ولى امروز بى بال و پر ستم
نه فرزندان ، نه سلطان مبينم
مرا ام البنين هر كس كه خوائد
كنم ياد از بنين نازنينم
به خاطر آورم آن مه جبيان
زنم سيلى به رخسار و جبينم
به نام عبدالله و عثمان و جعفر
دگر عباس آن در ثمينم




اید سلام كرد به تسبیح و یاد او
بر صبح و بر سپیده و بر بامداد او
بر او درود و خیر كثیر وجود او
بر حالت قیام و ركوع و سجود او
عمرش چو جلوه‌ی ابدیت بلند باد
حزبش بلندپایه و پیروزمند باد
ای آخرین امید بشر، در كویر غم
هرم حریر عاطفه در زمهریر غم
مضمون بكر و ناب «مناجات جوشنی»
فرزند اختران درخشان و روشنی
ای یك اشاره‌ی لب تو «سابغ النعم»
یك زمزمه دل شب تو «دافع النقم»
چشمان ما غبار گرفت و نیامدی
دامان انتظار گرفت و نیامدی
كی می‌شود كه پنجره‌ی پلك وا كنی؟
وجه خدای! عطف توجه به ما كنی
دیشب به خوابم آمدی ای صبح تابناك
خواندم «متی ترینا»، گفتم «متی نراك»
«یا ایها العزیز»! ببین خسته‌حالی‌ام
چشمان پرستاره و دستان خالی‌ام
ماییم آن «خسی كه به میقات» آمدیم
شرمنده با «بضاعت مزجات» آمدیم
شام فراق، سوره‌ی واللیل خوانده‌ایم
یوسف ندیده «اوف لنا الكیل» خوانده‌ایم
یا ایها العزیز! به زیبایی‌ات قسم
بر حسن دل‌فریب و فریبایی‌ات قسم
دل‌ها ز نكهت سخنت زنده می‌شود
عالم به بوی پیرهنت زنده می‌شود
صبح وصال تو شب غم را سحر كند
آفاق را نگاه تو زیر و زبر كند
موسی تویی، مسیح تویی، مكه طور توست
شهر مدینه، چشم به راه ظهور توست
تنها نه از غمت، دل یاران گرفته است
چشم بقیع تر شده، باران گرفته است
شعر «شفق» حدیث زبان دل من است
تكرار نام تو ضربان دل من است

                                                 محمدجواد غفورزاده (شفق)










ویرانه نه ان است که جمشید بنا کرد

ویرانه نه ان است که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت








کاربر گرامی جهت یافتن مطالب مورد نظر

 به  ارشیو موضوعی وبلاگ مراجعه نمایید





یوسف زهرا !

گذشت سن حضورت ز سن نوح

ولی...

شمار مردم کشتی نکرد تغییری!




اللهم عجل لولیک الفرج