اشعار مرگ ابوبکر
مرگ ابوبکر اولین غاصب خلافت
او مدت دو سال و سه ماه و بیست و دو روز غاصب خلافت بود, و اولین کسی بود که بعد از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله به انتخاب اعضای سقیفه بنی ساعده خلیفه شد. انتخاب ابوبکر به گونه ای بی حساب بود که عمر با آنکه خود گرداننده برنامه سقیفه بود میگوید: بیعت با ابوبکر امری بدون تدبیر و مشورت و دقت بود, مثل زمان جاهلیت که خداوند مسلمانان را از شر ان محفوظ داشت. هر کس چنین کاری را تکرار کند اورا بکشید.(3)
اهل سنت در علت مرگ او نوشته اند: ابوبکر در روز دوشنبه 7 جمادی الآخر غسل کرده بود و آن روز هوا سرد بود. به این دلیل سرما خورد و تب کرد, و پانزده روز این تب ادامه داشت, و به نماز نمیرفت, تا در شب سه شنبه 22 جمادی الآخر بعد از آنکه خلافت را به عمر واگذار کرد, مرد. (4)
قبل از مرگ عثمان را برای نوشتن وصیت نامه ای درباره خلافت طلب کرد که امر خلافت بعد از ابوبکر با عمر بن خطاب باشد. او کلمه ای گفت و بیهوش شد و بقیه را عثمان از پیش خود نوشت که امر خلافت با عمر است. ابوبکر به هوش آمد و عثمان را دعا کرد که آنچه او می خواسته او نوشته است. (5)
باید پرسید: چرا هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله در روزهای آخر عمر کاغذ و قلم خواست تا وصی بعد از خود را به امر خداوند معین کند نسبت هذیان به آن مقام معظم دادند؟ ابوبکر هنگام مرگ کلماتی گفت. از جمله این که کاش تفتیش خانه فاطمه و علی علیهما السلام نمی کردم (6).
همان تفتیشی که شهادت پاره تن پیامبر صلی الله علیه و آله را به همراه داشت؟
در کتاب حدیقة الشیعه نوشتۀ عالم بزرگ شیعه مقدّس اردبیلی آمده است:
در کتاب فعلت فلاتلم مسطور است که: محمدبن ابی بکر گفت: پدرم در وقت نزع در حضور من و خواهرم عائشه و برادرم عبد الرحمن و عمربن خطاب می گفت: محمد و علی اینجا حاضر شده اند و مرا به دوزخ نوید می دهند و صحیفه ای در دست محمد است که عهد های ما در آنجا ثبت است، آنرا بر من میخواند و می گوید: مرجع و مقر تو و عمر و عثمان و معاذ جبل و سالم مولای ابی حذیفه و ابوعبیدۀ جراح دوزخ است.
عمر گفت: انه لیهذوبدرستیکه او هذیان می گوید، این راز را با کسی نگویید تا بنی هاشم شماتت نکنند.
پدرم چشم باز کرده گفت : ای عمر هذیان نمی گویم ، من در غار یار محمد بودم او گفت:در حبشیه سفینۀ جعفر را می بینم که در دریا جاریست. من گفتم یا رسول الله من نیز میخواهم ببینم. او دست بر چشم من مالید، من هم بدیدم و بعد از آن در مدینه آن قصه را با تو بگفتم، تو در جوات گفتی که او ساحر است چنانچه بخاطر من هم گذشته بود، اکنون بر من روشن شد که به سبب آن اعتقاد فاسد و ظلمی که بر اهل بیت او کردیم معذب و معاقب خواهیم بود و بدی عاقبت بر من محقق شد.
عمر بخندید و گفت هذیان می گوید. بر خواسته با برادرم عبد الرحمن از خانه بیرون رفت.
پس از رفتن ایشان من گفتم: ای پدر بگو لا إله إلا الله. گفت: بخدا که نگویم و نمی توانم گفت که روزخ و تابوت نمی گذارند . گفتم: چه تاتوت؟
گفت: نمی بینی! تابوتیست در زیر همه طبقات دوزخ دوازده کس را در آن می بینم یکی از آن منم و دیگری عمر و عثمان و معاذبن جبل و سالم مولای ابی حذیفه وابو عبیدۀ جراح و شش تن دیگر و جای آن غسق است و از شدت حرارت آن دوزخ تابیده می شود.
گفتم : یا ابت تهذی؟ یعنی ای پدر هذیان می گویی؟ گفت: والله ما اهذی لعن الله ابن صهاک الحبشیة هو الذی صدنی عن الذکر بعد إذ جائنی فبئس القرین. یعنی بخدا قسم هذیان نمی گویم لعنت خدا بر پسر صهاک حبشیه که او بازداشت مرا زا ذکر بعد از آنکه بما آمده بود (یعنی قرآن) و از راهنمایی آن مرا محروم ساخت. پس روی بر زمین نهاد واویلاو و اثبوه را میگفت تا تسلیم شد. پس عمر و عبد الرحمان آمدند و پرسیدند که بعد از ما چه گفت؟ من آنچه شنیده بودم گفتم. عمر گفت هذیان گفته است اما زنهار که این راز را پنهان دار و با علی بلکه با هیچکس اظهار مکن که موجب شماتت می شود.
ابو غسان مالک بن اسماعیل نهدی روایت کرده است که: محمد بن ابابکر گفت: در وقت نزع پدرم را به بدترین حالی دیدم، با او گفتم ای پدر تو را به بدترین حالی می بینم. گفت: ای پسر یک کس مرا بر من مظلمه عمده ایست، اگر مرا حلال کند امید نجات هست.
گفتم آن مرد کیست؟ گفت: علی بن ابیطالب است. گفتم: اگر خواهی نزد او روم و التماس بحلیت نمایم. گفت: برو.
پس نزد امیرالمؤمنین علیه السلام رفتم و گفتم پدرم به بد ترین حالیست و بدی عاقبت را بجهت ظلمی می داند که بر تو کرده است و حقی که از شما انتزاع نموده و من ضامن شده ام که التماس او را از شما بکنم که او را بحل کنی.
فرمود: کرامة لک یا محمد، به پدرت بگو که نزد مردمان اعتراف کند امامت حق او نبود و بنا حق انتزاع نموده تا من او را بحل کنم.
پس من نزد پدرم رفتم و ماجرا را گفتم. گفت: اگر این بگویم مردم مرا تا قیامت لعن کنند و این آیه را بخواند و جائت سکرة الموت بالحق ذلک ماکنت منه تحید پس آهی کشیدو گفت: کاشکی با فاطمه علیها السلام و خانه او مرا کاری نبود و کاش فجاة سلمی را با آتش نسوخته بودم، کاشکی خواهر خود را به اشعث بن قیس نداده بودم، پس ویل و یل می کرد تا جان داد.(7)
(1) تتمه المنتهی: ص10. تاریخ الخلفاء: ص81. فیض العلام: ص279. بحارالانوار: ج29 ص521
(2) مسارالشیعه: ص32. العدد القویه: ص343. مصباح کفعمی: ج2 ص598. مصباح المهتجد: ص732. بحارالانوار: ج95 ص200
(3) الغدیر: ج5 ص370. صحیح بخاری: باب رجم الحبلی: ح 6681. مسند احمد: حدیث 393. سیره ابن هشام: ج4 ص308
(4) تاریخ الخلفاء:ص81. بحارالانوار: ج29 ص521
(5) شرح ابن ابی الحدید: ج1 ص165
(6) مروج الذهب: ج2 ص308. تتمه المنتهی: ص10. الامامه و السیاسه:ج1 ص18. سبعه من السلف: ص77. تاریخ طبری: ج4 ص52. میزان الاعتدال: ج2 ص215
(7) حدیقة الشیعه:ص 268.
انان که فدک از کف زهرا بردند
وز کفر سبق ز گبر و ترسا بردند
گر برد نبی به غارشان فخری نیست
شاهان همه سگ به کوه و صحرا بردند
این وب سایت جهت ترویج مذهب حق تشیع و شناساندن اهل بیت واقعی به حقیقت جویان و مذهبی شعر های مذهبی وجود امده است