غروب جمعه(144)
یا بقیه الله
چقدر رسم زمان سخت و دست و پاگير است هبوط در دل تقدير، حکم تقصير است صداي نبض خدا در زمان نميپيچد در انزواي نفسگيرِ جرمِ تقدير است بفهم حرف مرا مشرقيترين انسان مگو براي رهايي از اين قفس دير است تويي مسيح غزلهاي جمعهاي مبهم که فصل آمدنت، فصل سبز تکبير است صداي زمزمههايت اگرچه ناپيداست در التهاب نفسهاي قرن، تکثير است تو از گناه زمين انتقام ميگيري خروش و خشم تو با نعرههاي شمشير است بگو کجاي زمان را نظارهگر باشم؟ که ضرب ثانيهها در حجابِ تدبير است تو در حجابي و من غرق انتظار توام بس است فاصله ـ آقا! ـ که جمعه دلگير است ============ يک روز صبح، سر زده در ما طلوع کن خورشيد را سلام بده، در رکوع کن! بر بادهاي هرزهنشين، راه را ببند يعني علاج واقعه، قبل از وقوع کن متن زمان به صفحة آخر رسيده است راوي تويي، روايت خود را شروع کن تا باز بشکُفند تبار محمّدي در کوچه باغها، نَفَست را شيوع کن تا پي بري به خيل هوادارهاي خويش تنها به شعرهاي معاصر رجوع کن هي وعده ميدهند که اين جمعه ميرسي اين پنجشنبه هم سپري شد، طلوع کن!
این وب سایت جهت ترویج مذهب حق تشیع و شناساندن اهل بیت واقعی به حقیقت جویان و مذهبی شعر های مذهبی وجود امده است