من و دوستم کوری را دیدیم که در سایۀ معبد تنها نشسته بود ،دوستم گفت :«او دانا تزین مرد در ملت ماست .» از دوستم جدا شدم و به کور نزدیک شدم و سلام کردم . کنارش نشستم واز همه جا سخن گفتیم . و بعد از مدتی پرسیدم :از کی نابینا شدی،آقای من! در پاسخ گفت :«پسرم ،از زمان تولد.» به او گفتم :چه رشته ای از دانش ها را دنبال می کنی؟ جواب داد :من ستاره شناسم. سپس دستش را روی سینه اش نهاد و گفت :من این خورشید ها و ماه ها وستاره ها را رصد می کنم به نام حضرت دوست از تمام عزیزانی که از این وبلاگ دیدن میکنند خواهش میکنم این آپ رو الکی ردنکنین . به نظر شما هدف خداوند از آفرینش ما انسان ها چه بوده ؟ یا مضمون شعر: کیستم ؟چیستم ؟اینجا به چه کار آمده ام ؟یا چه بودست مراد وی از این ساختنم ؟ لطفأ نظراتتون رو خصوصی نفرستین تا بقیه دوستان هم استفاده کنن آنکو چو در این ملک ز حزبی سخنی رفت پنداشت که دارای اصول است و مرام است آن مرد که هر ظاهر آراسته ای دید پنداشت درست است نه دانه ست نه دام است آن کس که بپا خیزد و خواهد که بجنگد با هر که در این جا پی اغوای عوام است آن مرد که منسوخ چو شد برده فروشی پنداشت که دیگر نه کنیز ونه غلام است آن کس که فقط رفت پی دانش و پنداشت دانائی تنها سبب جاه مقام است! آن کس که ندارد زد و بند و به گمانش گر جدی وپاک است و امین کار تمام است آن مرد که پنداشت بود این سخنی راست گر گفت کسی: حرف حسابی دو کلام است آن کس که چو گفتند حرام است فلان چیز پنداشت که بهر همه آن چیز حرام است آن کس که گمان می کند امروز در این بزم مستی فقط آن است که از دانه و دام است آن مرد که شد صاحب یک منصب و پنداشت آن منصب و آن مرتبه دارای دوام است آنکو متأهل شد و پنداشت که با زن جان خرم ودل بی غم و ایام بکام است
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.
در حال کار، گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.
آنها به موضوع «خدا » رسيدند،
آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد!
مشتري پرسيد :چرا؟
آرايشگر گفت : کافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد.
اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟
بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شدند؟ اين همه درد و رنج وجود داشت؟
نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيز ها وجود داشته باشند.
مشتري لحظه اي فکر کرد،اما جوابي نداد؛چون نمي خواشت جروبحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.
در خيابان مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده...
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:
به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر با تعجب گفت:چرا چنين حرفي مي زني؟
من اين جا هستم،همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.
مشتري با اعتراض گفت : نه!!! آرايشگر ها وجود ندارند،
چون اگر وجود داشتند،
هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
آرايشگر گفت : نه بابا ؛ آرايشگر ها وجود دارند،
موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند.
مشتري تاييد کرد: دقيقا! نکته همين است.
خدا هم وجود دارد!
فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند.
براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد
گفتم به خردمند که دیوانه کدام است ؟ گفت آن غلط اندیش که نا پخته و خام است
(ابولقاسم حالت ) اگه اگه اگه خواستید نظر بدید
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 18:10 توسط منتظران منتقم الزهرا(س)
|
این وب سایت جهت ترویج مذهب حق تشیع و شناساندن اهل بیت واقعی به حقیقت جویان و مذهبی شعر های مذهبی وجود امده است